|
نوشته شده در 86/04/03ساعت 12:20 توسط ..::S::.. |
  

نوروز
نوروز، جشن آغاز سال، امروزه در ايران و کشورهای ديگر «جهان ايرانی» به عنوان مهمترين جشن سال، اهميت خاصی دارد. هرچند که در طول تاريخ ايران، جشنهای مهرگان، سده، آبانگان، يلدا، و جشنها و مراسم ديگر ملی، هميشه با شکوه خاصی جشن گرفته می شدند و حتی در بعضی موارد، اهميت آنها از نوروز نيز بيشتر بوده، اما جشن نوروز تنها نمونه اين جشنهای ملی است که همواره اهميت خود را حفظ کرده و در برابر اقداماتی که برای محدود کردن آن صورت گرفته، هميشه ايستاده است. خاصيت فرا-مليتی و فرا-دينی نوروز يکی از دلايل اصلی اين استقامت و همگانی بودن آن در بين مردمان مختلف است. نوروز در طول تاريخ، هميشه به عنوان جشنی متحد کننده و بدون وابستگی های نژادی، زبانی، و دينی مطرح بوده و تمام مردمی که به صورتی وابسته به جهان فرهنگی ايرانی بوده اند، آنرا به عنوان جشن آغاز سال خود قبول کرده اند. در اين گفتار به بررسی نوروز در تاريخ ايران و ريشه های آن خواهيم پرداخت.
نوروز در تاريخ دانش ما از آغاز جشن گرفتن نوروز بسيار محدود است. مدارک نوشتاری در تاريخ ايران، تا قبل از قرن اول بعد از ميلاد ذکری از نوروز نمی کنند. هرچند که بسياری از محققان بر اين عقيده هستند که يکی از دلايل ساختمان مجموعه پارسه (تخت جمشيد)، جشن گرفتن نوروز و بارعام نوروزی شاهنشاهان هخامنشی بوده، اما نبود هيچگونه نشانه ای از وقوع اين مراسم در دوران هخامنشی، برای بعضی از دانشمندان اين سوال را پيش آورده که آيا نوروز در دوران باستانی به عنوان يک مراسم دولتی جشن گرفته می شده يا نه؟ نخستين برخورد ما با نوروز در مدارک تاريخی به سلطنت ولاش اول اشکانی باز می گردد. ولاش اول را عموما" پايه گذار بسياری از مراسم ايرانی از جمله سده می دانند و نوشته شدن قسمتهايی از اوستا را نيز به دوران او نسبت می دهند. متاسفانه کمبود مدارک کامل ما را از تحقيق لازم در مورد جزئيات برگزاری نوروز در دوران اشکانی محروم می کند. برعکس، از مراسم نوروز در دوران ساسانی(650-224 پ م) اطلاعات جامعی در دست داريم. کتيبه های ساسانی، پند نامه ها و ديگر قطعه های ادبيات ايرانی ميانه، از برگزاری جشن سال نو در دربار ساسانی صحبت می کنند. مراسم بار نوروزی که در آن شاهنشاه برای تمام اعضای دولت و نمايندگان ملت، بارعام ترتيب می داد، از بازمانده های مراسم ساسانی است. مراسم بارعام شاهانه در دوران بعد از اسلام نيز باقی ماند و تمام شاهان ايران، حتی پادشاهانی که از اصل غير ايرانی ميامدند (مانند سلاطين غز و مغول) نيز دربار خود را برای برگزاری رسوم ايرانی و از جمله نوروز آماده می کردند. در دربار خلفای عباسی که از بسياری جهات خود را ادامه شاهنشاهان ساسانی می دانستند، نوروز از مهمترين جشنهای سال بود و بار نوروزی با تمام جلال و شکوه آن انجام می گرفت. با وجود داشتن مدارک مورد اطمينان در مورد جشن گرفته شدن نوروز در دوران ساسانی، دليلی در دست نداريم که نوروز را جشنی با گذشته بسيار قديميتر از دوران ساسانی فرض نکنيم. بسياری از جشنهای مهم جهان در ابتدا تنها بوسيله مردم عامی برگزار می شدند و جزو برنامه های سلطنتی حساب نمی گشتند. قديمی بودن و دست نخوردن مراسم نوروز می تواند گواهی از اين باشد که اين جشن مدتها قبل از اينکه پادشاهان ساسانی (و شايد اشکانی) آنرا تبديل به جشنی رسمی کنند، وجود داشته و مانند امروز، بوسيله همه مردم ايران جشن گرفته می شده.
-------->برای خواندن ادامه مطالب در مورد نوروز به ادامه مطلب مراجعه کنید<--------
نوشته شده در 85/12/26ساعت 21:13 توسط ..::S::.. |
  
نوشته شده در 85/11/24ساعت 15:12 توسط ..::S::.. |
  
دیروز سر میدانی شیطان را دیدم که اجناس خود را به مردم می فروخت. مردم همه جمع شده بودند و از او هر کس چیزی میخرید ; دروغ حسادت کینه ناسزا دزدی و ... برای بهای آن شیطان از آنها تکه ای از قلبشان روحشان دینشان و ... را میگرفت

نوشته شده در 85/11/09ساعت 20:21 توسط ..::S::.. |
  
يک داستان عشقي بسيار کوتاه، و مقداري با ارزش!

خيلي وقت پيش نبود که تب «مينيماليسم» دامن داستاننويسي معاصر را گرفته بود. همين ديروز بود انگار. اين خيلي بسيار کوتاهنويسي! را داستانهاي «کف دستي» هم ميگفتند. حتي خاطرتان باشد يا نه، مسابقهاي هم برگزار شد که گويا شرط شرکت در آن، نوشتن داستاني با حداکثر سي و دو کلمه بود. در مراسم اعلام نام برندگان هم انگار کساني از اهل نقد و قلم، اندر باب اين موضوع صحبتهايي هم کردند.
بنده گرچه راوي حکايت باقي هستم ولي از شما چه پنهان چندان از قضايا و چند و چون اين نوع قصهها سر در نياورده و نميآورم. گويا قرار مينيمالنويسي بر اين است که بهمصداق اين ضربالمثل «ز تعارف کم کن و بر مبلغ افزاي»، تا آنجا که جا دارد از حاشيه و اضافات کم کنند و مفيد و مختصر به اصل قضيه بپردازند و جاهاي خالي داستان را هم به هوش و قدرت تخيل خود خواننده وا بگذارند.
مثلا فکر کنيد: يک خانوادۀ دو نفري را که از پدري زحمتکش و دختري نوجوان تشکيل شده. (مادر دختر کجاست؟ نميدانيم. شايد به شکلي غمانگيز همين چند سال پيش درگذشته باشد) پدر، کاسب است. صبح ميرود سر کار و شب خسته بهخانه برميگردد. (شغل پدر چيست را هم دقيقا نميدانيم. شايد زير راهپلهاي کوچک و تنگ، بساط دستفروشي دارد يا مثلا گوشۀ ميداني در جنوب شهر، روي گاري ميوه ميفروشد.)
دختر اما چند کلاسي به مدرسه رفته و الفبايي خوانده و کمي هم حساب کتاب بلد است. (شايد قبل از مرگ مادر ميرفته. الان ديگر بايد به کار خانه برسد) اسم دختر را اما ميدانيم. اسمش «عطيه» است! شايد در زمان اين داستان، شانزده هفده سالي داشته باشد. دمبخت است بهاصطلاح.
حتما که در محلهشان هستند جوانهايي که او را زير نظر دارند و چشمي به او. (نميدانيم) ولي ميدانيم در آن جمع پسري هست که دلش از مهر او گرم است و اسمش هم از قضا «غلامرضا»ست.
اين غلامرضا اگر کمتر از عطيه کلاس و مدرسه نرفته باشد، حتما که بيشتر از او هم درس نخوانده. همينقدر که سواد خواندن و نوشتني دارد کافي است. ما البته نميدانيم شغل پسر چيست يا خانوادهاش کيست. ولي ميدانيم که او جواني محجوب، کمي خجالتي و با حجب و حياست. ميخواهد به دختر اظهار عشق کند ولي هر بار که ميبيندش، زبان در دهانش نميگردد. ميشود يک تکه چرم خشک و سنگين. قلبش اما تند ميزند.
غلامرضا، پدر عطيه را ميشناسد و گاهي از او خريد هم ميکند . و ميداند که دختر دمبخت است و شايد همين روزها ببرندش! خب بايد طوري احساس خود را بهگوش او برساند. عطيه، بايد بداند که او دوست ميدارش. او که غلامرضاست. تنها غلامرضاي محله.
نوشته شده در 85/11/04ساعت 18:38 توسط ..::S::.. |
  
به نام خــــــــــــــالق عشــــــــــــــــــــــــــــــق

ســـــــــــــــــــــــــــلام.......................... ببخشید رفقا دیر شد!اول از همه از شاپرک خانوم تشکر میکنم که توی این چند وقت هیچ کس به اندازه ی اون پشت من نبوده یه دنیا ازش تشکر میکنم بعدش هم از آقا ایمان و پرستوی عشق و یاسمین خانوم و.............. بقیه ی دوستان که با نظراتشون مارو شاد کردن یه دنیا تشکر میکنیم مارو رو سفید کردن. فعلا" من هم بیکار نیستم این جا امتحان های ترمم شروع شده باید بشینم خر خونی کنم! تا تابستو یا عید هم آمار همینجوریه روزی 1 2 یا 0 بازدید ولی ایشالا عید یا اگر نشد تابستون جبران میکنم اگر هم نشه ایشالا تابـــــــــــــــــــــــــــستون .
زندگی یعنی چکیــــــــــــــدن
همچو شمعی از گرمی عشق
زندگی یعنــــــــــی لطافت
گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویـــــــــدن
بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن
بر در آبادی عشق
میتوان هر لحظه هرجا عاشق و دلداده بودن
پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن
میشود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک شادی گذشته را دید
میتوان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود
زایش آینده را در هر خزانی دید و آزمود
عشق از سه کلمه تشکیل شده:
ع=علاقه ش=شدید ق=قلبی
علاقه شدید قلبی = عشـــــــــــــق
نوشته شده در 85/10/05ساعت 0:44 توسط ..::S::.. |
  
هیچوقت به خدا نگویید من یک مشکل بزرگ دارم!به مشکلتان بگویید من یک خدای بزرگ دارم!
سلام بعد از یک ماه باز آپ کردم!
رفقا ببخشید که دیر آپ کردم این آپمم بی دلیل نیست!خلاصه ببخشید.شاید آپ بعدیم بیش تر از 2 ماه طول بکشه شاید کم تر یا بیشتر کار خداست هر چی خدا بخواد همون میشه!
از همتون عذر خواهی میکنم اگر خوبی بدی از ما دیدین به بزرگی خودتون ببخشید!من همتونو دوست دارم همیشه هم بهتون سر میزنم ولی وقت نمیکنم که براتون کامنت بزارم !
دم همتون گرم. مرسی!
(طبیعت زیباست و جلوه گاه شکوفایی است ولی گاه آن چنان سهمگین در هم میپیچد که زیباترین آرزوها و لحضه ها را در خود مدفون میسازد!)
تنهایم
در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند کسی کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
دل خراب من دگر خراب تر نمیشود که خنجر غمت از این خراب تر نمیزند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند!
نوشته شده در 85/09/08ساعت 18:12 توسط ..::S::.. |
  
فــاصله تو تا خوشبختــی به اندازه فاصـله تو با خودت است

ســــــــــــــــــــــــــــلام!!!
عزیــــــــــــــــــــــــــــزان در این مقدمــــــــــــــــــــــــــــه آن چنان حرفی برای گفتن نــــــــــــــــــــــــــــدارم فقط میگم که معنی عشــــــــــــــــــــــــــــقو باید از بزرگــــــــــــــــــــــــــــان یاد گرفــــــــــــــــــــــــــــت تا بتونی مجنون لیــــــــــــــــــــــــــــلیت بشی یا تو رویای عشــــــــــــــــــــــــــــق سفر کنی!
شور عشق
عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته ی سودا نهاد
گفت و گویی در زبان ما فکند جستو جویی در درون ما نهاد
از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نمود
دم به دم در هر لباسی رخ نمود لحظه لحظه جای دیگر پای نهاد
چون نبود او را معین خانه ای هر کجا جا دید رخت آن جا نهاد
حسن را بر دیده ی خود جلوه داد منتی بر عاشق شیدا نهاد
یک کرشمه کرد با خود آن چنانک فتنه ای در پیر و در برنا نهاد
تا تماشای وصال خود کند نور خود در دیده ی بینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود این همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی بر امد از جهان حسن او چون دست در یغما نهاد
نوشته شده در 85/08/08ساعت 19:24 توسط ..::S::.. |
  
مرد آن اســـــــــت که زبان ببـــــــــند و بازو بگشـــــــــاید

اگر یه وقت فکر کردین عاشق شدین یا می خواستین بدونین عشق چه جوریه نوشته های این بزرگوارو بخونین!
چند وقت پیش یکی از دوستای گلم برام یه نامه ای فرستاد که نوشته ای از نیما هم توش بود واقعا" نوشته ی قشنگی بود من خودم ده بار خوندمش به نظر من اگر ۱۰۰ بار هم بخونیش کمه به خاطره همین این پستو زدم چون واقعا" تحت تاثیر قرار گرفتم .
عزيزم قلب من رو به تو پرواز مي كند مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند . اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم دوست كوه نشين تو نيما
به نظر من فکر نکنم نیما اینارو برای همسرش نوشته فکر کنم برای دل خودش نوشته چون معلممون میگفت نیما هیچ وقت نتونست احتیاج احساس داشتن خونوادرو برای خودش و خونوادش رفع کنه حالا راست یا دروغش پای خود معلممون
نوشته شده در 85/07/28ساعت 5:31 توسط ..::S::.. |
  
|